ارتباط تروماهای دوران کودکی با پرخوری عصبی و مصرف مواد؛ نقش بدتنظیمی هیجانی و تکانشگری

پژوهشی منتشرشده در نشریه علمی Eating Disorders نشان میدهد که تجربه بدرفتاری هیجانی در دوران کودکی ممکن است از طریق اختلال در فرایندهای تنظیم هیجان، با افزایش مشکلات مصرف مواد در زنان مبتلا به اختلالات طیف پرخوری عصبی مرتبط باشد. این یافتهها بر اهمیت سازوکارهای هیجانی مشترک در شکلگیری و تداوم مشکلات روانشناختی همزمان تأکید دارند.
این مطالعه به سرپرستی لورن شیفر (Lauren M. Schaefer) و همکارانش انجام شده و نقش دو متغیر روانشناختی، یعنی بدتنظیمی هیجانی (Emotion Dysregulation) و تکانشگری (Impulsivity)، را در ارتباط میان تجربههای آسیبزای دوران کودکی و مصرف مشکلساز الکل یا مواد بررسی کرده است.
پرخوری عصبی و همابتلایی با اختلالات مصرف مواد پرخوری عصبی (Bulimia Nervosa) با دورههای مکرر پرخوری همراه با احساس فقدان کنترل و رفتارهای جبرانی نامناسب، مانند استفراغ عمدی یا سوءمصرف ملینها، مشخص میشود. پژوهشهای پیشین نشان دادهاند که اختلالات خوردن، بهویژه اختلالات طیف پرخوری عصبی، با شیوع بالاتری از مشکلات مصرف مواد همراه هستند. این همابتلایی (Comorbidity) میتواند شدت مشکلات روانشناختی را افزایش دهد و روند درمان را پیچیدهتر کند. یکی از فرضیههای مطرحشده برای توضیح این ارتباط آن است که رفتارهایی مانند پرخوری و مصرف مواد ممکن است در برخی افراد، کارکردی مشابه داشته باشند؛ یعنی تلاشی برای کاهش، سرکوب یا اجتناب از هیجانهای ناخوشایند.
روش پژوهش و ویژگیهای شرکتکنندگان در این مطالعه، دادههای ۲۰۴ زن ۱۸ تا ۵۷ ساله دارای نشانههای اختلالات طیف پرخوری عصبی بررسی شد. از میان شرکتکنندگان، ۱۴۴ نفر معیارهای کامل تشخیصی پرخوری عصبی و ۶۰ نفر نشانههای زیرآستانهای این اختلال را داشتند. پژوهشگران با استفاده از ابزارهای روانسنجی استاندارد، پنج نوع بدرفتاری دوران کودکی شامل آزار جسمی، غفلت جسمی، آزار هیجانی، غفلت هیجانی و آزار جنسی را ارزیابی کردند. همچنین، بدتنظیمی هیجانی، تکانشگری و مشکلات مصرف الکل یا مواد با پرسشنامههای معتبر سنجیده شدند. برای بررسی روابط مستقیم و غیرمستقیم میان متغیرها، از تحلیل مسیر (Path Analysis) استفاده شد.
یافتههای اصلی پژوهش نتایج نشان داد که ۱۲۹ نفر، معادل حدود ۶۴ درصد شرکتکنندگان، بر اساس نقطه برش ابزار غربالگری مطالعه، در محدوده مصرف مشکلساز مواد قرار داشتند. این رقم مربوط به نمونه پژوهش است و نباید به همه افراد مبتلا به پرخوری عصبی تعمیم داده شود. در مدل اصلی پژوهش، سه رابطه معنادار شناسایی شد: ۱. آزار هیجانی و بدتنظیمی هیجانی: زنانی که آزار هیجانی بیشتری در دوران کودکی گزارش کرده بودند، در بزرگسالی مشکلات بیشتری در تنظیم هیجان داشتند. ۲. غفلت هیجانی و تکانشگری: تجربه غفلت هیجانی دوران کودکی با سطوح بالاتر تکانشگری ارتباط داشت. ۳. بدتنظیمی هیجانی و مصرف مشکلساز مواد: دشواری در تنظیم هیجان با احتمال بیشتر قرارگرفتن در گروه مصرف مشکلساز مواد همراه بود. بااینحال، برخلاف انتظار پژوهشگران، مسیر مستقیم تکانشگری به مصرف مشکلساز مواد در مدل نهایی معنادار نبود. نکته مهم دیگر آن است که اثرات میانجی در مدل کامل پژوهش به سطح معناداری آماری نرسیدند. پژوهشگران سپس در یک تحلیل تکمیلی، رابطه میان آزار هیجانی دوران کودکی و مصرف مشکلساز مواد را با میانجیگری بدتنظیمی هیجانی بررسی کردند و به یک اثر غیرمستقیم معنادار دست یافتند. این یافته از نقش احتمالی بدتنظیمی هیجانی حمایت میکند، اما بهتنهایی وجود یک مسیر علّی قطعی را اثبات نمیکند.
بدتنظیمی هیجانی بهعنوان سازوکاری فراتشخیصی بدتنظیمی هیجانی به دشواری در شناسایی، تحمل، تعدیل و مدیریت مؤثر تجربههای هیجانی اشاره دارد. افرادی که در تنظیم هیجان مشکل دارند، ممکن است هنگام مواجهه با اضطراب، شرم، خشم یا احساس طردشدگی، بیشتر به راهبردهای مقابلهای ناکارآمد متوسل شوند. در برخی افراد، رفتارهایی مانند پرخوری یا مصرف مواد ممکن است بهطور موقت شدت هیجانهای ناخوشایند را کاهش دهند. بااینحال، این راهبردها میتوانند در بلندمدت به تداوم مشکلات رفتاری و روانشناختی کمک کنند. از این منظر، بدتنظیمی هیجانی را میتوان یک سازوکار فراتشخیصی (Transdiagnostic Mechanism) در نظر گرفت؛ یعنی فرایندی روانشناختی که در چندین اختلال، از جمله اختلالات خوردن و مشکلات مصرف مواد، نقش دارد. پژوهش حاضر نشان میدهد که تجربه آزار هیجانی دوران کودکی ممکن است با آسیبپذیری بیشتر در این حوزه مرتبط باشد.
پیامدهای بالینی و درمانی یافتههای این مطالعه اهمیت ارزیابی سابقه بدرفتاری دوران کودکی و مشکلات تنظیم هیجان را در مراجعانی که همزمان نشانههای پرخوری عصبی و مصرف مشکلساز مواد دارند، برجسته میکند. نویسندگان به ظرفیت بالقوه مداخلات متمرکز بر تنظیم هیجان اشاره میکنند. از جمله این مداخلات میتوان به درمان دیالکتیکیرفتاری (Dialectical Behavior Therapy – DBT) و درمان شناختیعاطفی یکپارچه (Integrative Cognitive-Affective Therapy – ICAT) اشاره کرد. این رویکردها با تأکید بر شناسایی هیجانها، افزایش تحمل پریشانی و اصلاح الگوهای رفتاری ناکارآمد، میتوانند در فرمولبندی درمانی این گروه از مراجعان اهمیت داشته باشند. بااینحال، مطالعه حاضر اثربخشی این درمانها را مستقیماً آزمایش نکرده است و برای تعیین میزان تأثیر آنها در افراد دارای همابتلایی اختلالات خوردن و مصرف مواد، پژوهشهای بالینی بیشتری مورد نیاز است.
محدودیتهای پژوهش این مطالعه ماهیتی مقطعی (Cross-sectional) داشت؛ بنابراین، نمیتوان از نتایج آن درباره روابط علتومعلولی نتیجهگیری قطعی کرد. همچنین، نمونه پژوهش صرفاً شامل زنان بود و بیشتر شرکتکنندگان پیشینه جمعیتشناختی نسبتاً مشابهی داشتند. استفاده از ابزارهای خودگزارشی و بررسی افراد دارای نشانههای زیرآستانهای نیز از دیگر ملاحظات روششناختی مطالعه محسوب میشوند. افزون بر این، مدل اصلی تنها بخش محدودی از تغییرپذیری متغیرهای مورد بررسی را تبیین کرد و اثر میانجی بدتنظیمی هیجانی صرفاً در تحلیل تکمیلی معنادار بود.
نکته کلیدی
آزار هیجانی و غفلت هیجانی دوران کودکی میتوانند با بدتنظیمی هیجانی و تکانشگری در زنان مبتلا به اختلالات طیف پرخوری عصبی مرتبط باشند. یافتههای این پژوهش نشان میدهد که بدتنظیمی هیجانی ممکن است یکی از سازوکارهای مشترک در ارتباط میان آسیبهای هیجانی دوران کودکی و مصرف مشکلساز مواد باشد. این نتایج بر اهمیت ارزیابی تروما و توجه به مهارتهای تنظیم هیجان در فرمولبندی و برنامهریزی درمانی تأکید میکنند.
اگر این موضوع دغدغهٔ شما هم هست، گفتوگو با یک درمانگر میتواند کمک کند.
